حکایات و داستان های آموزنده

چند حکایت از گلستان سعدی به زبان ساده و روان

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی یکی از بزرگترین شعرای ایران است که بعد از فردوسی آسمان زیبای ادبیات فارسی را با نور خود روشن ساخت و او نه تنها یکی از بزرگترین شعرای ایران بلکه یکی از بزرگترین سخنوران جهان می باشد . گلستان سعدی اثر مسجع و سلیس و روان و شیرین از سعدی بزرگوار، نمونه نثر ناب و شیرین و نغز پارسی می باشد که پس از گذشت بیش از هفتصد سال، از شیرینی و حلاوت کلام والای، این سخن سرای بزرگ دهر کاسته نشده است.

گلستان سعدی شامل یک دیباچه و هشت باب شامل: در سیرت پادشاهان، در اخلاق درویشان، در فضیلت قناعت، در فوائد خاموشی، در عشق و جوانی، در ضعف و پیری، در تاثیر تربیت، و در آداب صحبت به نغز ترین و شیرین ترین نثر، نگاشته شده است.

*

همین حلاوت کلام والای سعدی می باشد که پارسی گویان گیتی، سخنان او را با ولع و اشتیاق می خوانند و به جان می پذیرند. سعدی با زبردستی و تسلط کامل، پند های ناب خویش را در قالب حکایتها و گفتارهایی دلنشین و جذاب ریخته و برای رسیدن انسان به کمال و نهادینه کردن انسانیت در جامعه اخلاق مدار، مخاطب سخن خویش را یاری نموده است.

سعدی بزرگوار در دریباچه گلستان می فرماید: برای نُزهت ناظران و فُسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را بطیش خریف مبدل نکند.
بچه کار آیدت زگل طبقی؟
از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد

*****

حکایت اول ” گلستان سعدی”

یکی از پادشاهان ، با چند نفر از افراد برگزیده ، در فصل زمستان وارد شکارگاهی شد و از شهر دور افتاد ، تا این که شب فرارسید . خانه ی دهقانی را دیدند .

پادشاه گفت : « شب به آن جا برویم تا دچار زحمت سرما نشویم . » یکی از وزرا گفت : « لایق قدر و منزلت پادشاه نیست که به خانه ی دهقانی پناه ببرد . همین جا خیمه بزنیم و آتش برافروزیم .» دهقان باخبر شد . غذای آماده را فراهم کرد و پیش سلطان آورد و در برابر او تعظیم کرد و گفت : « قدر و منزلت بلند سلطان کم نمی شد ولیکن دیگران نخواستند که قدر و منزلت دهقان بلند شود . »

*

سخن گفتن او مورد پسند سلطان واقع شد . شب هنگام به منزل او نقل مکان کردند . بامداد دستور داد به او خلعت و مال و نعمت بدهند . شنیدند که دهقان چند قدمی در رکاب سلطان راه می رفت و می گفت : ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزی کم از التــــــــفات به مهمان سرای دهقـانی کــــلاه گوشه ی دهقان به آفتاب رسید که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی.

*****

حکایت دوم ” گلستان سعدی”

از گدایی حریص حکایت می کنند که مال و نعمت فراوانی جمع کرده بود . یکی از پادشاهان به او گفت : «می گویند که مال فراوان داری ؛ ما دچار مشکلی هستیم . اگر در رفع برخی از آن مشکلات به ما کمک کنی ، وقتی درآمد حاصل شود ، به عهد خود وفا می کنیم [و قرض خود را ادا می کنیم ] و از شما سپاسگزاری می نماییم .

آن گدای حریص گفت : « ای مالک روی زمین ، برای پادشاه بزرگوار و با منزلت جایز نیست که دست بلند همّتِ خود را به مال گدایی چون من آلوده کند . زیراکه این مال را اندک اندک با گدایی جمع کرده ام . » پادشاه گفت : « جای غم نیست ؛ زیراکه این مال را به کافر می دهم . [ چنان که در قرآن کریم آمده است ]: زنان ناپاک از آنِ مردان ناپاک اند ! » ( یعنی این مال ناپاک تو را به افراد ناپاک می دهم و از این بابت جای نگرانی نیست . ) گر آب چاه نصرانی نه پاک است جهود مرده می شویی چه باک است !

*****

حکایت سوم ” گلستان سعدی”

درباره ی حالات مال داری شنیدم که چنان در بخل معروف بود که حاتم طایی در بخشش . ظاهرش با نعمت دنیا آراسته بود و پستیِ ذاتیِ نفس پیوسته در او جایگزین شده بود . تا جایی که یک لقمه نان را به قیمت جان خود از دست نمی داد و گربه ی ابوهریره را با لقمه ی نانی مورد نوازش قرار نمی داد و برای سگ اصحاب کهف یک استخوان نمی انداخت . خلاصه درِ خانه ی او را کسی باز و سفره ی او را کسی گشاده نمی دید .

شنیدم که در دریای مدیترانه راه مصر را در پیش گرفته بود و خیال فرعونی در سر داشت . [ ناگهان در دریا ] باد مخالف وزید . دست دعا بلند کرد و فریاد بی فایده سرکشید [ و در نهایت غرق شد ]. گفته اند که در مصر خویشاوندان فقیر داشت . با باقی مانده ی مال او ثروتمند شدند و بدنبال مرگ او لباس های کهنه را از تن بیرون آوردند و لباس هایی از جنس خز و پارچه های مرغوب برای خود دوختند .

در همان هفته یکی از ایشان را دیدم که بر اسبی سوار بود و می رفت و غلامی هم به دنبالش می دوید . به سابقه ی آشنایی که میان ما بود ، آستینش را گرفتم و به او گفتم : بخور ای نیک سیرتِ سَره مرد کان نگون بخت گِرد کرد و نخَورد.

*****

حکایت چهارم  ” گلستان سعدی”

در دام یک صیّادِ ضعیف یک ماهی قوی افتاد . طاقت نداشت که آن را [ در دام خود ] نگه دارد . ماهی بر او غلبه کرد و دام را از دستش ربود و رفت . صیّادان دیگر افسوس خوردند و او را سرزنش کردند که چنین صیدی در دام تو افتاد ولی نتوانستی نگه داری !

صیاد گفت : « ای برادران ، چه می توان کرد ؟ [ آن ماهی ] روزی من نبود امّا روزی عمرِ ماهی همچنان باقی مانده بود . » صیّاد ، بدون روزی نمی تواند در رودخانه ماهی بگیرد و ماهی تا مرگش فرانرسد ، بر روی خشکی هم نمی میرد .

گلستان سعدی . مه تارا

*****

حکایت پنجم ” گلستان سعدی”

مرد نادان و دامپزشک

مردی چشم‌درد گرفت. برای درمان پیش دامپزشک رفت. دامپزشک دارویی را که برای درمان چشم الاغ‌ها استفاده می‌کرد، توی چشم مرد ریخت. مرد کور شد.
آن مرد از دست دامپزشک به قاضی شهر شکایت کرد که این شخص چیزی را که در چشم الاغ‌ها می‌ریخت در چشم من ریخت و من کور شدم.
قاضی گفت: دامپزشک گناهی ندارد، چون اگر تو الاغ نبودی، برای معالجه نزد دامپزشک نمی‌رفتی و پیش طبیب کاردان می‌رفتی.

ندهد هوشمندِ روشن رای
به فرومایه، کار‌های خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده است
نبرندش به کارگاه حریر

*****

حکایت ششم ” گلستان سعدی”

استاد زیرک و شاگرد مغرور

یکى از معلمان کشتى شاگردى با استعداد داشت و به او سیصد و شصت و پنج فن از فنون کُشتى‌گیری را یاد داد. هنگامى که استاد پیر شد، شاگرد گفت: شهرت استادم بى‌جاست و من به راحتی می‌توانم او را شکست دهم.
این سخن به گوش پادشاه رسید و دستور داد این دو پهلوان کشتى بگیرند.
استاد پیر به کمک فن سیصد و شصت و ششم بر شاگرد نیرومند خود پیروز شد و در پاسخ به گله او که چرا تمام فنون را به وى نیاموخته است، گفت: آنقدر نادان نبودم که به یاد روزهاى پیرى خود نباشم.
شاه از عاقبت‌اندیشى استاد پیر خوشش آمد و به او لباس ارزشمند بخشید.
نتیجه اخلاقى که شاعر از این حکایت مى‌گیرد این است که هیچ‌کس نباید آخرین شگرد را به شاگردانش بیاموزد.

*****

حکایت هفتم ” گلستان سعدی”

دو شاهزاده

در کشور مصر دو شاهزاده زندگی می‌کردند. یکی از آن‌ها به دنبال تحصیل علم و دانش رفت و شاهزاده دیگر مال و ثروت جمع کرد. در نهایت یکی از آن‌ها بزرگترین دانشمند زمان خودش و دومی ثروتمندترین آدم در مصر شد.
برادر ثروتمند به برادر دانشمند گفت: من پادشاه شدم، اما تو هنوز فقیر هستی.
برادر دانشمند گفت: من باید خدا را شکر کنم؛ زیرا علم به دست آوردم و علم از پیامبران به جا مانده است. اما تو ثروت و پادشاهی پیدا کردی که میراث انسان‌های بد مثل فرعون و هامان است.

کجا خود شکر این نعمت گزارم
که زور مردم آزاری ندارم.

*****

حکایت هشتم ” گلستان سعدی”

پای بدون کفش

هیچ وقت از بدی اوضاع خودم و سختی‌های زندگی ناله و شکایت نمی‌کردم بجز وقتی که پایم برهنه مانده بود و پول نداشتم که کفش بخرم.
دلتنگ و ناراحت به مسجد جامع شهر کوفه رفتم. یک نفر را در آنجا دیدم که پا نداشت. خدا را شکر کردم و دیگر از بی‌کفش بودن ناله و شکایت نکردم.

مرغ بریان به چشم مردم سیر
کمتر از برگ تره بر خوان است
وان که را دستگاه و قوت نیست
شلغم پخته مرغ بریان است.

*****

حکایت نهم ” گلستان سعدی”

غلام ترسو

پادشاهی با یک غلام به یک کشتی سوار شدند تا با کشتی به جایی مسافرت کنند. همین که کشتی به دریا رفت، غلام، چون اولین بار بود که دریا را می‌دید، شروع به بی‌تابی و گریه و زاری کرد. هرچه با او به مهربانی صحبت می‌کردند، آرام نمی‌گرفت. تا حدی که پادشاه از دست او کلافه و خسته شده بود.

یک نفر دانا در کشتی بود و به پادشاه گفت: اگر اجازه بدهی، من می‌توانم این غلام را ساکت کنم.
پادشاه گفت: اگر این کار را بکنی، لطف بزرگی در حق من کرده‌ای.
فرد دانا به خدمه کشتی گفت که غلام را توی دریا بیندازند. وقتی غرق شد و چند بار توی آب بالا و پایین رفت، او را بیرون آوردند.
غلام از آن به بعد گوشه‌ای نشست و ناآرامی نکرد.
از آن دانا پرسیدند: دلیل این کار چه بود؟
فرد دانا گفت: تا وقتی که مصیبت را ندیده بود، قدر سلامتی و امنیت کشتی را نمی‌دانست. قدر آرامش کشتی را کسی می‌داند که به مصیبت غرق شدن توی دریا گرفتار شده باشد.

*****

حکایت دهم ” گلستان سعدی”

شاعر و رئیس دزدان

یکی از شاعران پیش رئیس دزدان رفت و شعری برای او گفت. رئیس دزدان دستور داد تا لباس او را از تنش دربیاورند و از روستا بیرونش کنند. مرد بیچاره برهنه در سرما می‌رفت. در همین حال سگ‌ها در راه از پشت او آمدند و به او حمله کردند.

مرد می‌خواست سنگی را از روی زمین بردارد و سگ‌ها را از خودش دور کند. زمین یخ زده بود و سنگ‌ها به خاک چسبیده بودند. مرد نتوانست سنگ بردارد. مرد که خیلی ناراحت شده بود گفت: این‌ها چه انسان‌های بدی هستند که سگ‌ها را باز گذاشته‌اند و سنگ‌ها را بسته‌اند.
رئیس دزدان از جایگاهش این حرف را شنید و خندید و گفت:‌ ای مرد دانا از من چیزی درخواست کن تا به تو بدهم. مرد در جواب گفت: من از تو چیزی نمی‌خواهم و به اینکه خیری از تو به من برسد امیدی ندارم، فقط لطف کن و لباس خودم را به من برگردان.
رئیس دزدان دلش برای شاعر سوخت، لباسش را پس داد؛ یک لباس گرم و مقداری پول هم به او داد.

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن