متن ادبی

خدا جهان را رنگ کرده است . رنگ عشق …

هر زمان که عشق، اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید ، هرچند راه سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید ، هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان عشق با شما سخن گوید او را باور کنید ، هرچند او رویاهای شما را چون باد مغرب درهم کوبد و باغ شما را خزان کند. زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می‌نهد به صلیب نیز می‌کشد.
و چنانکه شما را می‌رویاند شاخ و برگ شما را هرس می‌کند.
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می‌رود و ظریفترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می‌کند.

*

همچنین تا عمیق‌‌ترین ریشه‌های شما پایین می‌رود و آنها را که به زمین چسبیده‌اند تکان می‌دهد.
عشق شما را چون خوشه‌های گندم دسته می‌کند.
آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بیرون می‌آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از کاه می‌رهاند.
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
سپس شما را خمیر می‌کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید ، و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می‌نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتار می‌کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید.

*

امّا اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید ، خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید ،به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست ، جایی که شما می‌خندید امّا تمامی خنده خود را بر لب نمی‌آورید و می‌گریید امّا تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید.
عشق هدیه ای نمی‌دهد مگر از ذات گوهر خویش و هدیه ای نمی‌پذیرد مگر از ذات گوهر خویش.
عشق نه مالک است و نه ملکوت زیرا عشق برای عشق کافیست.
وقتی که عاشق می‌شوید می‌گویید خداوند در قلب من است بلکه می‌گویید من در قلب خداوند جای دارم. و گمان می‌کنید که زمام عشق در دست شماست ، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند حرکت شما را هدایت می‌کند.
عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.

*

اماّ اگر شما عاشقید و آرزویی می‌جویید ، آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می‌رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید .
آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.
آرزو کنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس بگویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیانیشید.
آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق‌شناس و پرسپاس به خانه باز آیید و به خواب روید ، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

“عشق / از کتاب پیامبر / جبران خلیل جبران / ترجمه حسین الهی قمشه‌ای”
مرا ببخش که روزی سنگم و روزی آتش

زمین عاشق شد و آتشفشان کرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت.
خدا یکی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هر وقت که روحم یخ می‌کند، سنگ آتشینم سرد می‌شود و تنها سنگش باقی می‌ماند
و هر وقت که عاشقم، سنگ آتشینم گُر می‌گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.
مرا ببخش که روزی سنگم و روزی آتش.
مرا ببخش که در سینه‌ام سنگی آتشین است.

“عرفان نظر آهاری”
ابر و ابریشم و عشق

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم «لطیف» تو را دوست تر دارم . که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود، کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

*

من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمی گذرد، دیگر آب از من عبور نمی کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام، گریه نمی کنم تا تمام نشود، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.

*

یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک، سنگ ریزه شود و روح، سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد، ناپدید می شود.
یا لطیف! کاشکی دوباره، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم، مثل هوا که ناپدید است، مثل خودت که ناپیدایی …

یا لطیف! مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش …

“عرفان نظر آهاری”
رنگ عشق

در و دیوار دنیا رنگی است .
رنگ عشق …
خدا جهان را رنگ کرده است .
رنگ عشق …
و این رنگ، همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد .
از هر طرف که بگذری لباست به گوشه ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد .
اما کاش چندان هم محتاط نباشی !
شاد باش و بی پروا بگذر …
که خدا کسی را دوست تر دارد
که لباسش رنگی تر است !

از: عرفان نظرآهاری

عشق . متن ادبی . مه تارا

 

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن