متن ادبی

تراوش های ادبی…

احساس خوبی دارم
همه چیز درست می‌ شود.
تو خواهی آمد
و دهان تاریک باد را خواهی دوخت.
آمدن تو یعنی…
پایان رنج‌ ها و تیره‌روزی‌ ها.
آمدن تو، یعنی آغاز روزی نو…

تو.مه تارا

********

من از نمی دانم چه وقتِ این تقویم، به دنبالت راه افتاده ام و حالا قلب تنهایم، دارد نفس نفس می زند. فرقی نمی کند زادگاهت در کجای نقشه جا خوش کرده است و با کدام لهجه، حال پرندگان مهاجر را می پرسی! فرقی نمی کند گندم روزانه ات را از کدام خطّه می چینی و علف های هرز کدام مزرعه را وجین می کنی. هر کجا که باشی، مرا کامل می کنی، به من امید می دهی و این برای با هم بودنمان کفایت خواهد کرد.

*

به دنبالت راه افتاده ام، بی آن که برای یافتنت حتّی در دل شب های بی مهتاب، فانوسی روشن کنم. برای دیدن تو، به چشم هایم هم نیاز ندارم؛ چون تو نیمه منی که هیچ وقت گُم نمی شوی. ما هر دو از یک آب و خاکیم؛ هر دو، کودکانه هامان را در یک خانه جا گذاشته ایم. [یادت می اید وقتی پدر برای تو از سیب های بهشت می گفت، مادر برای من از ماری که به دامنش پیچیده بود، حرف می زد؟ و خدا از آن بالا به ما نگاه می کرد، لبخند می زد و بر سرمان معرفت می ریخت.

حالا من می خواهم به دنبالت تا بلند ترین قلّه بروم و تو را با رساترین صدا جار بزنم. تو اگر در کنارم باشی، من نمی ترسم؛ ناگزیر نمی شوم؛ رودخانه ها در من طغیان نمی کنند و صحراهای وجودم به توفان شن، مبتلا نمی شوند. تو اگر باشی، دردهای گذشته ام را به درونِ عمیق ترین درّه می ریزم.

می بینی! این دنیای مُدرن و این برج های تنگ و کشیده، چگونه تو را از من و مرا از تو گرفته است؟ از اتاقک های تو در تو بیرون بیا و از رایانه ای که تو را در دنیایی دروغین محصور کرده است. حقیقت، من هستم که به دنبالت راه افتاده ام و از گوشی های همراه، از رسانه های صوتی و تصویری، از ماشین هایی که در ترافیک مانده اند و از رایانه هایی که در چَت روم متمرکز شده اند، می پرسم: شما نیمه مرا ندیده اید؟ می خواهم با او حرف بزنم و او برایم کمی شعر بخواند!

********

وقتی گیلاس با بند باریکش به درخت متصل است ، همه عوامل در جهت رشدش در تلاشند..
باد باعث طراوتش می شود.
آب باعث رشدش می شود و آفتاب پختگی و کمال می بخشد.
اما …
به محض پاره شدن آن بند و جدا شدن از درخت،
آب باعث گندیدگی، باد باعث پلاسیدگی و آفتاب باعث پوسیدگی و ازبین رفتن طراوتش میشود..
بنده بودن یعنی همین، یعنی بند به خدا بودن، که اگر این بند پاره شد، دیگر همه عوامل در نابودی ما مؤثر خواهد بود.
پول، قدرت، شهرت، زیبایی… تا بند به خداییم برای رشد ما، مفید و بسیار هم خوب است اما به محض جدا شدن بند بندگی، همه آن عوامل باعث تباهی و فساد ما می شود.

تو.مه تارا

********

تا به حال به آدم هایی که در زندگی تو هستند دقت کرده ای ؟
یادت باشه حضور هیچ کس در زندگی تو بی دلیل نیست !
آدم هایی که با آن ها روبه رو می شوی آیینه ای هستند برای تو….
اگر می خواهی خود را بشناسی
و از حال و هوای درونت با خبر شوی ببین چه کسانی در زندگی ات حضور دارند !
دریافتی ما از هستی ، تنها پول نیست
آدم هایی که به زندگی مان وارد می شوند نیز ،
روزی ما هستند!

********

در بعضی طوفانهای زندگی، کم کم یاد میگیری که:
تو نباید توقعی داشته باشی مگر از خودت.
متوجه می شوی, بعضی را هرچند نزدیک، اما نباید باور کرد،
متوجه می شوی روی بعضی هر چند صمیمی، اما نباید حساب کرد،
می فهمی بعضی را هر چند آشنا، اما نمی توان شناخت،
و این اصلاً تلخ نیست، شکست نیست،
آگاه شدن نام دارد. ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی، این آگاهی دردناک است…
اما تلخ هرگز!!!

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن