چارلز بوکوفسکی

باید باور کنیم تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست…

 

چارلز بوکوفسکی زاده ی ۱۶ اوت ۱۹۲۰ در شهر آندرناخ آلمان است. از بوکوفسکی به عنوان تاثیر گذارترین فرد در ادبیات معاصر آمریکا یاد می شود.

بوکوفسکی بیشتر از اینکه نویسنده باشد شاعر است اگر بخواهیم بهتر بگوییم شعرهایش نسبت به متن هایش کشش بیشتری دارد و شنونده را بیشتر تحت تاثیر قرار می‌دهد. در صحبت کردن و توضیح قلم او همین بس که سردبیر مجله ی تایمز او را «ملک الشعرای فرودستان آمریکا» لقب داده است .

او در اروپا هم مورد تحسین است انسان های بزرگی چون « ژان پل ساتر» و « ژان ژنه» او را بزرگترین شاعر آمریکا لقب داده‌اند. زبان طنز و شیرین بوکوفسکی در بسیاری از داستان هایش دائما دیده می‌شود. در نوشته های بوکوفسکی می توان بسیاری از مسائلی که بشر درطی قرن ها و سال ها با آنها درگیر بوده نظیر مسئله ی عشق، تنگ دستی، شادی و غم،کودکی کردن در خانواده‌ای دارای اختلافات زیاد، و …. این را مشاهده کرد.

 *** اشعار چارلز بوکوفسکی***

 

مشکل دنیا
مشکل دنیا این است که
آدمهای باهوش پر از شک هستند
در حالی که آدمهای احمق پر از اعتماد به نفس .

 

“چارلز بوکوفسکی”

 

*******

هر چقدر هم که بگوییم:
مردها فلان
زن ها فلان
یا تنهایی خوب است
و دنیا زشت است؛
آخرش روزی قلبت
برای کسی تندتر می زند…!

“چارلز بوکوفسکی”

 

*******

اثر انگشت ما،
از قلب هایی که لمس‌شان کرده ایم
هیچوقت پاک نمی شود.

“چارلز بوکوفسکی”
*******

چیزهایی هستند که می‌توانند مرا له کنند
مثل صورت‌های بی‌روح
مثل پاکت‌ها
مثل کلوچه‌ها
مثل زن‌های اجیر شده
مثل کشورهایی که ادعای عدالت می‌کنند
مثل آخرین بوسه و اولین بوسه،
مثل دست‌هایی که زمانی عاشق تو بودند
و تو این‌ها را می‌دانی،
لطفا با من گریه کن…

“چارلز بوکوفسکی”

 

*******

من حتی صدای کو ه ها را می شنوم
که روی کناره های آبی شان
بالا و پایین می پرند و قهقهه می زنند
و کمی پایین تر توی آب
ماهی ها گریه می کنند
و اشک شان رودخانه می شود
شب های مستی
به صدای آب گوش می دهم
و اندوه آن قدر عظیم می شود که
صدای ساعتم می شود
دست گیره ی کمدم می شود
تکه کاغذ روی زمین می شود
پاشنه کش کفش می شود
با یک رسید لباسشویی،
دود سیگاری می شود
به حال صعود از معبد تاک های سیاه
اهمیت زیادی ندارد
یک عشق خیلی کوچک بدک نیست
با یک زندگی خیلی کوچک
چیزی که مهم است
بر دیوارها انتظار کشیدن است
من برای همین زاده شدم
زاده شدم تا در خیابان های مردگان گل سرخ بفروشم.

“چارلز بوکوفسکی”
*******

باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خسته‌ای
که در خلوت خانه پیر می شوی…
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه
تازه پی می بریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن!
دیر آمدن!

“چارلز بوکوفسکی”

 

*******

اوضاع هیچ‌وقت خوب
نبوده
و قرار هم نیست
بهتر شود
جالب اینجاست که
هراس‌هایی که در کودکی سراسیمه‌ات می‌کرد
همچنان با توست
در راه‌های مختلف
با چهره های گوناگون
تو را می‌خوانند
با همان صدا
همان شکایت‌ها
همان نفرت‌ها
همان خواسته‌های
بی‌رحمانه:
چه آسان
این چهره‌ها
خشمگین می‌شوند
بر سر
کوچکترین چیزها
و چه عبوس
وچه درهم می‌شوند
این چهره‌ها
انگار پدرت
یا دشمن درین
آمده باشد
با چهره‌ای دیگر
این بار
بیشتر از پیش
انتقام‌جو.
آیا باید به گور رفت
از دست این
چهره‌های همیشه انتقام‌جو
که در پی تواند؟

“چارلز بوکوفسکی”
*******

عشق
در حال شکستن استخوان هایم است
و من می خندم

“چارلز بوکوفسکی”
*******

اگر که نتوانتم تو را تا ابد ببینم
بدان که همواره تو همراه من خواهی بود
از درون
و از برون
همراه من خواهی بود
بر نوک انگشتانم
بر تیغه های ذهنم
و در میانه ها
در میانه های آنچه که هستم
از آنچه که از من باقی خواهد ماند

“چارلز بوکوفسکی”
*******

آنچه را عاشقانه دوست می داری بیاب
و بگذار تو را بکشد
بگذار غرقت کند
در آن چه که هستی
بگذار بر شانه هایت بچسبد
سنگینت کند
تو را به سمت پوچی ببرد
بگذار تو را بکشد و تمامت را ببلعد
زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت
دیر یا زود
اما چه بهتر
آنچه دوستش میداری بکشدت

“چارلز بوکوفسکی”
*******

جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمی‌شود
یک فضای خالی
و حتی در بهترین لحظه‌ها
و عالی‌ترین زمان‌ها
می‌دانیم که هست
بیشتر از همیشه
می‌دانیم که هست
جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمی‌شود
و ما
در همان فضا
انتظار می‌کشیم
انتظار می‌کشیم

“چارلز بوکوفسکی”
*******

کتاب های بسیاری خوانده بود
داستان های بی پایان دلهره
ترس ، تنهایی ، عشق
اما خود
هرگز هیچ عشقی را تجربه نکرده بود

“چارلز بوکوفسکی”

چارلز بوکوفسکی . مه تارا

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن