دنیای کتاب

بادبادک باز ” رمانی سر زنده ، که در دل خاورمیانه روایت می شود.

شناسنامه ی کتاب:

عنوان کتاب: بادبادک باز

نویسنده : خالد حسینی

مترجم : مهدی غبرائی

انتشارات : نیلوفر

درباره نویسنده ی  ” بادبادک باز “

خالد حسینی زاده ۴ مارس سال ۱۹۶۵ در کابل نویسنده افغانستانی است. عمده شهرت وی بابت نگارش دو رمان بادبادک‌باز و هزار خورشید تابان است. نام آخرین رمان او، و کوهستان به طنین آمد؛ می‌باشد که به فارسی نیز ترجمه شده‌است. حسینی ساکن ایالات متحده است و آثار خود را به زبان انگلیسی می‌نویسد.

خالد حسینی خود در رابطه با این اثرخود  گفته است که در ابتدا وی مجموعه داستانی از زندگی دو پسر بادبادک باز را نوشته بود که پس از اینکه از سوی ناشران مورد قبول واقع نشد آن مجموعه داستان کوتاه را به رمان تبدیل کرده است. از آن جایی که نویسنده در این رمان مضامینی چون خیانت،پشیمانی،دوستی و عشق بین پدر و فرزند را به تصویر کشیده است و این مضامین،مضامینی جهانی است نه صرفا مسائلی میان افغان ها، بادبادک باز به رمانی مورد علاقه و پسند ملیت های مختلف تبدیل شده است.از روی رمان بادبادک باز خالد حسینی فیلمی هم به این نام ساخته شده است.

 

جی. فرانز اشپیگل در نقد کتاب بادبادک باز می نویسد:

بعضی از رمان هایی که وارد بازار می شوند، مخاطب را در حال و هوای کاملا تازه ای قرار می دهند. بادبادک باز ، نخستین رمان خالد حسینی هم یکی از این نوع آثار است. این اولین رمان یک نویسنده ی  افغانستانی – آمریکایی است که به زبان انگلیسی منتشر می شود. بادبادک باز در بستر وقایع سیاسی و تاریخی، یک داستان امروزی را در دل خاورمیانه روایت می کند.

کتاب به طور کلی مضمون های گسترده ای را به کار می گیرد: زندگی، عشق، برادری و شجاعت. داستان با افغانستان نسبتا آزادی در دهه ۱۹۷۰ شروع می شود که تحت سلطه نظام پادشاهی قرار دارد. کمی بعد، وقوع یک کودتا و هجوم روسیه به افغانستان، چشم اندازهای زیبای شهر کابل را برای همیشه تغییر می دهد. نویسنده توسعه سیاسی کشور را در پس زمینه داستان خود قرار داده و مشکلات فرهنگی پیش از جنگ افغانستان را به صورتی جدی و شخصی مورد توجه قرار می دهد.

*

زمانی که رمان بادبادک باز شروع می شود ، امیر؛ قهرمان داستان که پسر یک تاجر پشتون ثروتمند است، در آستانه بلوغ قرار دارد. همتا، دوست و البته خدمتکار او حسن است. حسن یک نوجوان شیعه هزاره است که از نظر اجتماعی در جایگاه پایین تری قرار دارند. این اختلاف نژادی محور اصلی تنش هایی را تشکیل می دهد که در طول داستان رخ می دهد. امیر، حسن و پدرانشان در کنار یکدیگر در یکی از محله های مرفه نشین کابل زندگی می کنند. این پدر و پسر هزاره به خدمتکار اربابان پشتون خود تبدیل شده اند ، اما آن ها هم به بخشی از خانواده این خانه تبدیل شده اند. مساله ای که در تضاد با عرف جامعه قرار دارد.

پدر امیر که معمولا بابا نامیده می شود، با حسن همچون پسر دوم خود رفتار می کند. امیر نسبت به پدر خود احساسات متناقضی مرکب از ترس و نفرت دارد. به همین ترتیب، او نسبت به حسن هم توامان احساس حسادت و تحسین دارد و همین مساله، دوستی آن ها را مرتب به چالش می کشد. پاکی ذاتی حسن، عامل مهمی است که پیوند بین این دو را حفظ می کند. نویسنده با صراحتی مثال زدنی، روابط پویای پیچیده این خانه را توصیف می کند.

*

شاید نفرت آورترین شخصیت این رمان، خود امیر باشد. نویسنده امیر را مملو از حسادت، نفرت و گناه کرده است. خواننده هنگام مواجه با چنین شخصیت دافعه برانگیزی به سختی می تواند با او همذات پنداری کند. فضایی که در بخش های ابتدایی کتاب به تصویر کشیده می شود، نوید این را می دهد که با داستانی طرف هستیم که می خواهد خارج از قواعد سنتی داستانی های قهرمانانه و سرشار از خوبی عمل کند.
شخصیت امیر را هم چنین می توان نمونه ای از دوران نوجوانی خود نویسنده در نظر گرفت. به نظر می رسد برخی از تجربیات خود حسینی هم در رمان گنجانده شده اند.

*

در یکی از روزهای زمستانی اواسط دهه ۱۹۷۰، مسابقات بادبادک بازی با قهرمانی امیر به پایان می رسد. در این بخش، انفعال امیر به اوج خود می رسد و در شرایطی که حسن بدترین ساعت عمر خود را سپری می کند، امیر از کمک به وی امتناع می کند. این واقعه منجر به شروع پروسه نابودی این خانواده خوشحال می شود. امیر هیچ وقت این قضیه را فراموش نمی کند و حتی زمانی که به مرد بالغی تبدیل می شود، بذرهای نفرت از خود بیش از پیش در وجودش ریشه می دواند و همین مساله باعث بروز شکافی گسترده تر میان او و پدرش می شود.

زمانی که افغانستان غرق در هرج و مرج می شود، داستان چند سال جلو می رود. امیر و پدرش از دست نیروهای شوروی فرار می کنند و به آمریکا پناه می برند. در این بخش از داستان، حسینی بر روی مشکلات بزرگ شدن در کشور بیگانه و احساس غربتی تمرکز می کند که هنگام ترک وطن به افراد دست می دهد. با این حال، هم چنان رشد احساسی شخصیت ها محور اصلی داستان را تشکیل می دهد.

در آمریکا همه چیز دچار تغییر می شود. بابا که همیشه زندگی شاهانه ای داشته است، مجبور است در پمپ بنزین کار کند. امیر در رشته زبان انگلیسی تحصیلات خود را ادامه می دهد و بعدا به یک نویسنده مطرح تبدیل می شود. هم چنان که داستان به نقطه اوج خود نزدیک می شود، به تدریج و به طور قابل انتظاری، مضمون رستگاری هم در رمان مطرح می شود.

*

«هنوز راهی برای خوب بودن وجود دارد»، این نصیحتی است که شخصی از طریق یک تماس تلفنی از پاکستان به امیر می گوید. امیر متحول می شود، زندگی راحت خود در کالیفرنیا را رها می کند و برای نجات پسر بازمانده حسن به افغانستان برمی گردد.

در این بخش، داستان از نظر تعلیق به اوج می رسد و به سبک داستان های دن براون، سرشار از پیچش ها و انحرافات داستانی می شود. با این حال در بخش های پایانی بادبادک باز ، خبری از خوش بینی براون نیست و داستان بیش از پیش در سیاهی غوطه ور می شود. امیر موفق می شود سهراب، پسر نوجوان حسن را نجات دهد و او را با خود به آمریکا بیاورد. اما متوجه می شود که با پسری ساکت و کم حرف طرف است که حتی یک بار دست به خودکشی می زند. سهراب در آرزوی بازگشت به زندگی پیشین خودش است. از این نظر کاری از دست امیر برنمی آید ، حتی خود امیر هم در نابودی زندگی گذشته او نقش داشته است.

*

حسینی داستان  بادبادک باز خود را به پیروی از این ضرب المثل فارسی «زندگی می گذرد» به پایان می رساند. در جایی از داستان گفته می شود: «زندگی می گذرد، مهم نیست چه آغاز و پایانی داشته باشد، چه بحران و فاجعه ای طی شده باشد … همچون کاروان غبارآلودی از کوچ نشین ها که در حال گذر هستند، زندگی هم می گذرد.»

حسینی با مطرح کردن منطقه ای از دنیا که همیشه در دنیای غرب نادیده گرفته می شود، شاید به اهداف سیاسی خود دست پیدا کرده باشد. در  رمان باد بادک باز ، تا پیش از ورود نیروهای بیگانه به کشور، افغانستان و ساکنان آن مدرن و امروزی به تصویر کشیده می شوند. با این حال، جنگ و کشمکش های سیاسی در پس زمینه روایت می شوند و علی رغم وقوع چنین رخدادهایی، این درام های انسانی هستند که مورد توجه نویسنده قرار می گیرند. زبان ساده حسینی موفق می شود پیچیدگی های احساسات، شخصیت ها و پویایی هایی که در هر فرهنگی وجود دارد را به شکل تاثیرگذاری عرضه کند.

بادبادک باز یک رمان سرزنده است، کتابی که بعد از تمام شدن آرزو می کنید کاش هم چنان ادامه داشته باشد. شاید قهرمانی که حسینی معرفی می کند یک شخصیت بزدل باشد، اما رمانی که این نویسنده ارائه کرده سرشار از شجاعت است.

فضای سیاسی ـ اجتماعی حاکم بر داستان بادبادک باز

وقایع کتاب در روزگاری روایت می‌شود که رژیم سلطنتی افغانستان به‌یک‌باره سقوط می‌کند. این در حالی است که مردم در بی‌خبریِ محض به سر می‌برند و از جریانات سقوط رژیم سلطنتی مطلع نیستند؛ بنابراین، هیچ‌گونه آمادگی‌ای برای رویارویی با آن ندارند. حتی نمی‌توانند تصور کنند که چه چیزی در انتظارشان است. در همین ناباوری اتفاقاتی را تجربه می‌کنند که تا امروز همچنان شاهد آن هستیم.

نویسندۀ رمان بادبادک باز با بیانی شیوا و رسا در قالبِ پرداختن به داستان‌های مختلف، تبعیض نژادی و فرهنگی‌ای را به تصویر می‌کشد که روی انسان‌ها برچسب می‌زند؛ فرهنگی که به یکی اجازه خودبرتربینی و خودبزرگ‌بینی می‌دهد و دیگری را سرکوب می‌کند. این در حالی است که فرهنگ شخصیت سرکوب‌شده اعتقاد دارد همه‌چیز در سایۀ عشق و ایثار میسر خواهد بود. در این فرهنگ، زندگی شیرین است و همواره ادامه دارد؛ پس نباید اجازه بدهیم سختی‌ها و مشکلات چشم‌مان را روی عشق و محبت ببندد.

نویسنده در حاشیه داستانش اشاراتی هم به وقایع سیاسی افغانستان قبل از ورود شوروی و بعد از آن دارد. بادبادک باز ، اولین رمان افغانستانی است که به زبان انگلیسی نوشته و بعدها ترجمه شده است.

آیا این کتاب برای شماست؟

اگر جزء علاقه‌مندان به ادبیات داستانی هستید، بادبادک باز را بخوانید. این کتاب رمانی دراماتیک و پرفرازونشیب است. از همان کتاب‌هایی که تصویرسازی قوی‌ای دارند و از ابتدای داستان، دست خواننده را می‌گیرند و به دل ماجراهایی می‌برند که تصورش هم دردناک است. تقریبا در هیچ‌یک از بخش‌های کتاب، به یک خط مستقیم و داستانی تک‌جزئی پرداخته نشده است. ازاین‌رو خواندن آن بعد از چند صفحه یکنواخت نمی‌شود و برای علاقه‌مندان به سبک داستانی خسته‌کننده نیست.

بخش‌هایی از کتاب بادبادک باز

ـ من و حسن از یک پستان شیر خوردیم. اولین قدم‌های‌مان را روی یک چمن و در یک حیاط برداشتیم و زیر یک سقف اولین کلمات را به زبان آوردیم. اولین کلمۀ من «بابا» بود؛ اولین کلمۀ او «امیر»، نام من! حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، به‌نظرم بنیان هرآنچه در زمستان ۱۹۷۵ اتفاق افتاد، در همین کلمات اول نهفته است.

ـ بابا گفت: «فقط یک گناه وجود دارد، والسلام. آن هم دزدی است. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می‌دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می‌دزدی. وقتی دروغ می‌گویی، حق کسی را از داشتن حقیقت می‌دزدی. وقتی تقلب می‌کنی، حق را از انصاف می‌دزدی. می‌فهمی؟»

ـ اینکه می‌گویند گذشته فراموش می‌شود، درست نیست، واقعیت ندارد، چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز می‌کند.
ـ گفت: «خیلی می‌ترسم.»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «چون از تهِ دل خوشحالم! این‌جور خوشحالی‌ها ترسناک است!»
پرسیدم: «آخه چرا؟»
و او جواب داد: «وقتی آدم خوشحال باشد، سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد!»

باد بادک باز .معرفی کتاب . مه تارا

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن