ویسلاوا شیمبورسکا

شاخه‌‌ی عشق را شکستم در خاک دفن کردم و ديدم باغم گل‌ کرده‌ است.

ویسلاوا شیمبورسکا  ” شاعر، مقاله‌نویس و  مترجم لهستانی است. او در سال ۱۹۹۶ برنده جایزه نوبل ادبیات شد. داوران کمیتهٔ ادبی جایزهٔ نوبل در توصیف وی، او را «موتزارت شعر» خوانده بودند . کسی که ظرافت‌های زبانی را با «شور و هیجان‌های بتهوونی» در هم آمیخته بود.

*

دیروز
وقتی کسی در حضور من
اسم تو را بلند گفت
طوری شدم
که انگار گُل رُزی از پنجره ی باز
به اتاق پرت شده باشد …

“ویسلاوا شیمبورسکا”

*********

آدم وقتی یه حس تکرار نشدنی رو با یکی تجربه می کنه،
دیگه نمی تونه اون حس رو با کس دیگه ای تجربه کنه.
بعضی حس ها خاص و ناب هستند؛
مثل بعضی آدم ها !

“ویسلاوا شیمبورسکا”

*********

قهر نکن عزیزم!
همیشه که عشق
پشت پنجره هامان سوت نمی زند
گاهی هم باد
شکوفه های آلوچه را می لرزاند
دنیا همیشه قشنگ نیست
پاشو عزیزم!
برایت یک سبد ،گل ِ نرگس آورده ام
با قصه ی آدم ها روی پل
آدم ها روی پل راه می روند
آدم ها روی پل می ترسند
آدمها
روی پل
می میرند.

“ویسلاوا شیمبورسکا”

*********

هیچ چیز تکرار نمی شود
و تکرار نخواهد شد
به همین دلیل ناشی به دنیا می آییم!
و خام می میریم!
حتی اگر کودن ترین شاگرد مکتب زندگی بودیم
هیچ زمستانی و تابستانی را تکرار نمی کردیم!
هیچ روزی تکرار نمی شود!
دو شب به هم شبیه نیستند!
دو نگاه یکی نیستند!
نگاه قبلی به نگاه بعدی شبیه نیست!
دیروز وقتی کسی در حضورِ من نام تو را آورد
طوری شدم که انگار
یک گُلِ رز از پنجره به اتاقم افتاده باشد!
امروز که با هم هستیم، از دیوار می پرسم:
رُز؟
رُز چه شکلی دارد؟
رز گُل است یا قلوه سنگ؟
ای ساعتِ بد هنگام!
چرا با هراسِ بی دلیل می آیی؟
هَستی! پس می گذری!
زیبایی در همین است!
هر دو در کنار هم خندانیم و می کوشیم، آشتی کنیم!
گرچه با هم متفاوتیم!
مثل دو قطرۀ شبنم!

“ویسلاوا شیمبورسکا”

*********

مرد ها وقتی عاشق می شوند

به دنیا می آیند،
و زن ها
عاشق که می شوند…
می میرند!

“ویسلاوا شیمبورسکا”

*********

شهامت می‌خواهد

دوست داشتن کسی که
هیچ وقت
هیچ زمان
سهم تو نخواهد شد…

“ویسلاوا شیمبورسکا”

*********

هيچ چيز تغيير نکرده است
فقط تعداد آدم ها بيشتر شده است
در کنار گناه هاي قديم ، گناه هايي جديد ظهور کرده است
واقعي ، موهومي ، موقتي
اما فريادي که بدن به آن پاسخ مي دهد
به استناد معيار قديم و آواي کلام
فرياد معصوميت بوده
و هست
و خواهد بود

“ویسلاوا شیمبورسکا”

*********

روزها، همه زودگذرند
چرا ترس؟
این همه اندوه بى دلیل براى چیست؟
هیچ چیزى همیشگى نیست
فردا كه بیاید، امروز فراموش شده است

“ویسلاوا شیمبورسکا”

*********

ما بچه های این زمانه ایم
وعصر، عصر سیاست است
همه ی امور روزانه ، امور شبانه
چه مال تو باشد چه مال ما یا شما
امور سیاسی اند.

چه بخواهی چه نخواهی…
ژن هایت سابقه ی سیاسی دارند
پوستت ته رنگ سیاسی دارد
چشم هایت جنبه ی سیاسی دارند!
هر چه میگویی طنین سیاسی پیدا میکند
سکوتت چه بخواهی چه نخواهی
سیاسی تعبیر میشود
حتی هنگامی که از باغ وجنگل میگذری
گامهای سیاسی برمیداری ،
روی خاک سیاسی.

لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیت سیاسی ات افزوده شود
کافی ست نفت باشی،علوفه یا مواد بازیافتی…!
یا میز مذاکراتی که شکل آن
ماههاست مورد جنگ وجدال است :
پشت کدام میز درباره ی زندگی ومرگ باید مذاکره کرد
میزگرد یا میزمربع!

دراین اثنا…
آدمها گم میشدند
جانوران میمردند
خانه ها میسوختند
ومزارع بایر میشدند
مثل زمانهای قدیم که کمتر سیاسی بودند…

“ویسلاوا شیمبورسکا”

*********

هردو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.

چنین اطمینانی زیباست،
اما تردید زیباتر است.

چون قبلا همدیگر را نمی‌شناختند،
گمان می‌بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.

اما نظر خیابان‌ها، پله‌ها و راهروهایی
که آن دو می‌توانسته اند از سال‌ها پیش
از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

دوست داشتم از آنها بپرسم
آیا به یاد نمی آورند
شاید درون دری چرخان
زمانی روبروی هم؟
یک ببخشید در ازدحام مردم؟
یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟

– ولی پاسخشان را می‌دانم.
– نه، چیزی به یاد نمی‌آورند.

بسیار شگفت‌زده می‌شدند
اگر می دانستند، که دیگر مدت‌هاست
بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده‌اند.

هنوز کاملا آماده نشده
که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،
آنها را به هم نزدیک می‌کرد دور می‌کرد،
جلو راهشان را می‌گرفت
و خنده شیطانی‌اش را فرو می‌خورد و
کنار می‌جهید.

علائم و نشانه‌هایی بوده
هر چند ناخوانا.
شاید سه سال پیش
یا سه شنبه گذشته
برگ درختی از شانه ی یکی‌شان
به شانه ی دیگری پرواز کرده؟
چیزی بوده که یکی آن را گم کرده
دیگری آن را یافته و برداشته.
از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟
دستگیره‌ها و زنگ درهایی بوده
که یکی‌شان لمس کرده و در فاصله‌ای کوتاه آن دیگری.
چمدان‌هایی کنار هم در انبار.
شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

بالاخره هر آغازی
فقط ادامه‌ایست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمه آن باز می شود.

“ویسلاوا شیمبورسکا”

*********

آه چقدر مرزهای خاکی آدم‌ها ترک‌دارند!
چقدر ابر، بی‌جواز از فراز آن‌ها عبور می‌کند.
چقدر شن می‌ریزد از کشوری به کشور دیگر
چقدر سنگ‌ریزه با پرش‌هایی تحریک‌آمیز!

آیا لازم است هر پرنده‌ای را که پرواز می‌کند
یا همین حالا دارد روی میله‌ی “عبور ممنوع” می‌نشیند، ذکر کنم؟
کافی‌ست گنجشکی باشد، دمش خارجی است و
نوکش اما هنوز این‌جایی‌ست
و هم‌چنان و هم‌چنان وول می‌خورد!

از حشرات بی‌شمار کفایت می‌کنم به مورچه.
سر راهش میان کفش‌های مرزبان
خود را موظف نمی‌داند پاسخ دهد به پرسش از کجا به کجا.

آخ تمام بی‌نظمی را ببین
گسترده بر قاره‌ها!
آخر آیا این مندارچه‌ای نیست که از راه رود
صدهزارمین برگچه را از ساحل روبه‌رو می‌آورد به قاچاق؟
آخر چه کسی جز ماهی مرکب با بازوی گستاخانه درازش
تجاوز می‌کند از حدود آب‌های ساحلی؟
آیا می‌شود راجع به نظمِ نسبی صحبت کرد؟
حتا ستارگان را نمی‌توان جابه‌جا کرد
تا معلوم باشد کدام‌یک برای چه کسی می‌درخشد؟

و این گستره‌ی نکوهیدنی مه!
و گرد و خاک کردن دشت بر تمام وسعتش،
گو اصلن نباشد به دو نیم!
و پخش صداها در امواج خوش‌خرام هوا:
فراخوان به جیغ و غلغل‌های پر معنا!

تنها آن‌چه انسانی است می‌تواند بیگانه شود.
مابقی، جنگل‌های آمیخته و فعالیت زیرزمینی کرم و موش و باد در زمین.

“ویسلاوا شیمبورسکا”

*********

شاخه‌‌ی عشق را شکستم

در خاک دفن کردم
و ديدم
باغم گل‌ کرده‌ است.

کسی نمی‌تواند عشق را بکشد؛
اگر در خاک دفنش کنی
دوباره می‌رويد
اگر به آسمان پرتابش کنی
بال‌هایی از برگ درمی‌آورد
و در آب که می‌افتد
با جوی‌ها می‌درخشد
و غوطه‌ور در آب
برق می‌زند.

خواستم عشق را در دلم دفن کنم
ولی
دلم خانه‌ی عشق بود
درهای خود را باز کرد
و آن را احاطه کرد
با آواز
از ديواری تا ديواری…
دلم بر نوک انگشتانم می‌رقصيد!

عشقم را در سرم دفن کردم
و مردم پرسيدند
چرا سرم گل داده‌؟
چرا چشم‌هانم مثل ستاره‌گان می‌درخشند؟
چرا لب‌هايم از صبح روشن‌ترند؟

می‌خواستم اين عشق را تکه‌تکه کنم
ولی
نرم و سيال بود
گرداگرد دستانم پيچيد
و دست‌هايم
در عشق به دام افتادند…

حالا
مردم می‌پرسند:
من زندانیِ کيستم…؟

“ویسلاوا شیمبورسکا”

ویسلاوا شیمبورسکا . مه نارا

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن