حسین دهلوی

به سر هوای تو دارم ، خدا گواه من است…

حسین دهلوی، شاعر ی جوان و خوش ذوق  متولد 1372 در تهران است . او فوق لیسانس ادبیات فارسی را در دانشگاه علامه طباطبایی گرفته است. دهلوی در خصوص نحوه آشنایی‌اش با شعر می گوید : اول دبیرستان معلم ادبیات مان شعر «کوچه» فریدون مشیری را در کلاس ادبیات خواند و من از آنجا به شعر علاقه مند شدم. آن موقع رشته من ریاضی بود اما همین علاقه موجب شد تغییر رشته بدهم و به ادبیات بیایم.

حسین دهلوی گفته است : دوست دارم حتی اگر شده یک بیت از من برای آینده بماند و برای این خواسته بسیار هم دعا و تلاش می‌کنم. سعی می‌کنم شاعر خوبی باشم و اگر غزل می‌گویم شأن غزل را حفظ کنم.

 

دعا نمیکنم این روزها مرادی نیست
تو را به مهر و محبت که اعتقادی نیست!

ببخش اینکه به تو خیره میشوم گاهی…
خیال کرده ام این حاجت زیادی نیست!

قبول کن به خدا بخت هم رقیب من است
شبی که موی تو آشفته است، بادی نیست!

سکوت کردی و دیدی چه زخم‌ها خوردم
سکوت معنی‌اش این است: انتقادی نیست!

تو شاهزاده ی مغرور قصه ای؛ جز من
دوای بی کسی ات دست شهرزادی نیست!

به سیل گریه قسم، آبروی من رفته‌ست
از این به بعد به چشمانم اعتمادی نیست

 “حسین دهلوی”

**********

مثل سرداری اسیرم؛ “اعتباری” سوخته!
تو زمستانی لطیفی، من بهاری سوخته

شهر بعد از جنگم و آرامشم توفانی است
مانده از ایل و تبارم یادگاری سوخته

شرح تنها بودنم تنها همین یک مصرع است:
کنج ریلی دور افتاده، قطاری سوخته

در سرم شوری به پا از حسرت دوران اوج
بی قرار زخمه ام، مثل سه تاری سوخته

باختم خود را به پایت؛ از غرور سرکشم
پاکبازی مانده با دار و نداری سوخته..

 “حسین دهلوی”

**********

غزل گفتم، مبادا یک نفر هم بی خبر باشد
که خواهان تو باید بی گمان مرد خطر باشد

ببین نام تو را در شعر هایم منتشر کردم
نباید تا ابد احساس، مفقودالاثر باشد!

نه تنها بار غم را دوست دارم، شانه ی من هم
دلش می خواهد آن “بامی که برفش بیشتر…” باشد

نمی خواهم که عشق از ریشه هایم دست بردارد
چه عیبی تک درختی از رفیقان تبر باشد؟

چنان بی تاب تحسین تو هستم بعد هر شعرم
که دختربچه ای مشتاق لبخند پدر باشد!

 “حسین دهلوی”

**********

این سینه نیست، مرکز اجماع دردهاست
دیگر قدم خمیده تر از پیرمردهاست

قلبی شکسته ، قامت خسته ، تمام من
این شهر بازمانده ی بعد از نبردهاست

جان می کند دلم، همه سر گرم می شوند
چون رقص تاس در وسط تخته نردهاست

طوفان بکن! مرا بشکن! دل نمی کنم
دریا تمام هستی دریا نوردهاست

جای گلایه نیست اگر درد می کشم
صد قرن آزگار ، همین رسم مردهاست…

 “حسین دهلوی”

**********

عاشق شدن پیچیده ام کرد، نه کافرم نه اهل ایمانم
توفان تهران را که یادت هست؟ هر روز تا آن حد پریشانم

باید برایم دام بگذاری، باید بیایم دانه بردارم
آیا رهایی غیر تنهایی ست؟ من در به در دنبال زندانم

برنامه ام بعد از تو تکراری ست، قهوه پس از قهوه پس از قهوه
شاید که پیدایت کنم بین، اَشکال راز آلود فنجانم

من کوه بودم، سخت و پا بر جا، باید بپرسی از قدیمی ها
دیدی چه کردی با دلم زیبا؟ حالا فقط یک ارگ ویرانم

باران شروع شد و چترها وا شد، باران تمام و چترها بسته ست
من مثل چتری “موسمی” هستم، من ماجرایی رو به پایانم

 “حسین دهلوی”

**********

اگرچه یاد ندارم که دفعه ی چندم
مرا شکستی و… آه از نگاه این مردم

به گیسوان پریشان خود نگاه بکن
که شرح حال من است این کلاف سر در گم

حکایت منِ دور از تو مانده، اینگونه ست:
خمار و خسته ام و نیست قطره ای در خُم

همیشه عطر تو بی تاب کرده جانم را
چنان که باد بپیچد به خوشه ی گندم…

به سر هوای تو دارم، خدا گواه من است
اگر رسیده نمازم به رکعت پنجم!

 “حسین دهلوی”

**********

هرچند این که سخت شکستی دلِ من است
غمگین مشو! که شیشه برای شکستن است

من دوستی به‌ جز تو ندارم؛ قسم به عشق
هر کس که غیر از این به تو گفته‌ست، دشمن است

چشمان من مسیرِ تو را گم نمی‌کنند
فانوس اشک‌های من از بس که روشن است!

هر کس که دامنِ مژه‌اش تر نمی‌شود
باید یقین کنیم که آلوده‌دامن است

از دیدنم دوباره پریشان شدی؟ ببخش!
چون خوابِ بد، سزای من «از یاد بردن» است

 “حسین دهلوی”

**********

وقتی که دلت از دل ما فاصله دارد،
هر روز دلم لرزش صد زلزله دارد

کم حرفم وساکت که نگویم زشکایت
گرنه دلم از دست توصدها گله دارد

هرروز عزادارم وعشقت همه روزه
بردرد دل من هوس هلهله دارد

دورم زهمه عالم وآدم ،تو بگوکیست
که حوصله ی آدم بی حوصله دارد؟

امّا خودمانیم ،غم عشق تو بد نیست
اعماق دلم آرزوی سلسله دارد

از جام لب سرخ غمت مست نبودن
حکمی ست که سرتاسر آن مسئله دارد !

 “حسین دهلوی”

حسین دهلوی . اشعار عاشقانه

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن