اشعارعاشقانهنزارقبانی

نزار قبانی ، شاعری با عاشقانه های دلپذیر

نزار قبانی شاعر و دیپلمات سوری در زندگی‌نامه خود نوشته است:“۲۱ مارس ۱۹۲۳ در یکی از خانه‌های قدیمی دمشق متولد شدم. جهان در آستانه بهار بود. زمین و مادرم هر دو آبستن بودند. آیا این یک تصادف بود که تولد من با جنبش طبیعت همراه باشد؟ در بیرون خاک، حرکت مقاومت فرانسوی‌ها داشت گسترش می‌یافت و محله ما یکی از محله‌های مقاومت بود.”

نقاشی و موسیقی، نزار را شاعر می‌کنند. او خود در این باره گفته است:” در ابتدای زندگی‌ام به نقاشی پرداختم. از پنج تا هجده سالگی در دنیایی از رنگ‌ها زندگی می‌کردم. پس از آن به سوی موسیقی گرایش پیدا کردم.. نقاشی و موسیقی، دو عامل مهمی بودند که مرا برای مرحله سوم که شعر بود آماده کردند.”

اشعار نزار قبانی از مضامینی همچون عشق، زن و سیاست آکنده است. آثار او به فارسی ترجمه شده و در ایران شاعری با عاشقانه های دلپذیر شناخته می شود.

دوست داشتنت …

دوست داشتنت را
از سالی به سال دیگر
جابه‌جا می‌کنم
انگار دانش‌آموز مشق‌اش را
در دفتری تازه پاکنویس می‌کند

جابه‌جا می‌کنم …
صدایت
عطرت
نامه‌هایت
و شماره‌ی تلفن
و صندوق پستی ات را

می آویزمشان به کمد سال جدید
و …
اقامت دائمی در قلبم
را به تو می دهم…

“نزار قبانی”

 

قول دادم

بهت قول دادم برنگردم
اما برگشتم
و از اشتیاق نمیرم اما مردم
به چیزهایی بزرگتر از خودم قول دادم
با خودم چکار کردم؟
از شدت صداقت دروغ گفتم
و خدا را شکر که دروغ گفتم.

“نزار قبانی”

تو را زن می‌خواهم .

تو را زن می‌خواهم،
آن‌گونه که هستی

تو را چون زنانی می‌خواهم
در تابلوی‌های جاودانه
چون دوشیزگان نقش شده بر سقف کلیساها
که تن در مهتاب می‌شویند

تو را زنانه می‌خواهم
تا درختان سبز شوند،
ابرهای پر باران به هم آیند،
باران فرو ریزد …

تو را زنانه می‌خواهم
زیرا تمدن زنانه است
شعر زنانه است
ساقه‌ی گندم،
شیشه‌ی عطر،
حتی پاریس زنانه است
و بیروت – با تمامی زخم‌هایش – زنانه است

تو را سوگند به آنان که می‌خواهند شعر بسرایند … زن باش
تو را سوگند به آنان که می‌خواهند خدا را بشناسند … زن باش

“نزار قربانی”

دلتنگ شده ام

دلتنگ شده ام!
به من بیاموز
که ریشه ی عشقت را
از ته بزنم.
به من بیاموز
که اشک
چطور جان می دهد
در خانه چشم.
به من بیاموز
که قلب چگونه می میرد
و دلتنگی
خود را می کشد.

“نزار قبانی”

 

دوستت دارم

همه ی گل هایم
ثمره ی باغ های توست
و هر می که بنوشم من
از عطای تاکستان توست
و همه ی انگشتری هایم
از معادن طلای توست …
و همه ی آثار شعری‌ ام
امضای تو را پشت جلد دارد!
***
دوستت دارم
و هراسانم دقایقی بگذرند
که بر حریر دستانت دست نکشم
و چون کبوتری بر گنبدت ننشینم
و در مهتاب شناور نشوم
سخن ات شعر است
خاموشی ات شعر
و عشقت
آذرخشی میان رگ هایم
چونان سرنوشت.

“نزار قبانی”

نمی توانم با تو بیش از پنج دقیقه بنشینم

نمی توانم با تو بیش از پنج دقیقه بنشینم…و ترکیب خونم دگرگون نشود…
و کتاب ها
و تابلوها
و گلدان ها
و ملافه های تختخواب از جای خویش پرنکشند…
و توازن کره ی زمین به اختلال نیفتد…
***
مرا یارای آن نیست که بی طرف بمانم
نه دربرابر زنی که شیفته ام می کند
نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند
نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند…
بی طرفی هرگز وجود ندارد
بین پرنده… و دانه ی گندم!

“نزار قبانی”

دوستت دارم

بهار…
از نامه های عاشقانه ی من و تو
شکل می گیرد…
*
«دوستت دارم»
و پایان سطر نقطه ای نمی گذارم.

“نزار قبانی”

 

چگونه فکر می کنی پنهانی…

چگونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی؟

تو که قطره بارانی بر پیراهنم
دکمه طلایی بر آستینم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم
مردم از عطر لباسم می فهمند
که معشوقم تویی
از عطر تنم می فهمند که با من بوده ای
از بازوی به خواب رفته ام می فهمند
که زیر سر تو بوده است…

” نزار قبانی”

بی طرفی

مرا یارای آن نیست که بی طرف بمانم
نه دربرابر زنی که شیفته ام می کند
نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند
نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند…
بی طرفی هرگز وجود ندارد
بین پرنده… و دانه ی گندم!

“نزار قبانی”

 

موهایت دفتر خاطرات ماست

هر چه موهایت بلندتر
عمر من بلندتر است
گیسوان آشفته روی شانه هایت
تابلویی از سیاه قلم و مرکب چینی و پرهای چلچله هاست
که به آن دعاهایی از اسماء الهی می بندم
می دانی چرا در نوازش و پرستش موهایت جاودانه می شوم ؟
چون قصه ی عشق ما از اولین تا آخرین سطر
درآن نقش بسته است
موهایت دفتر خاطرات ماست
پس نگذار کسی آن را بدزدد.

“نزار قبانی”

شوق باغبان

آن هنگــام کــه بــا لبــاســی نــودوز
بــه دیــدنــم مــی آیــی
شــوق بــاغبــانــی بــا مــن اســت
کــه گلــی تــازه
در بــاغچــه اش روییــده بــاشــد…

” نزار قبانی”

 

شعر را با تو قسمت می کنم

شعر را با تو قسمت می کنم
همان سان که روزنامه ی بامدادی را
و فنجان قهوه را
و قطعه ی کرواسان را
کلام را با تو دو نیم می کنم…
بوسه را دو نیم می کنم…
و عمر را دو نیم می کنم…
و در شب های شعرم احساس می کنم
که آوایم از میان لبان تو بیرون می آید…

“نزار قبانی”

از رفتن بمان!

دوستم داشته باش
از رفتن بمان!
دستت را به من بده،
که در امتداد دستانت
بندری است برای آرامش!

“نزار قبانی”
رفاقت با تو

رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست!
رفاقت با باد دریا و سرگیجه…
با تو هرگز حس نکرده ام،
با چیزی ثابت مواجه ام!
از ابری به ابر دیگر غلتیده ام،
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا!

“نزار قبانی”

نزار قبانی . اشعار عاشقانه .مه تارا

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن