امام حسین (علیه السلام)

جهان پراست از حسین سر تا سر…

به نام خالق یکتایِ کربلا یِ حسین…

ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود.
ابرهای خون¬فشان نینوا، اشک های حضرت امیر بود.

نطفه ی ولایت ار چه بسته شد؟ در سقیفه بیعتی شکسته شد
امت رسول دسته دسته شد، او سکوت کرد، ناگزیر بود.

بعد از آن فتوّت همیشه سبز، برکت از حجاز و از عراق رفت
هرچه دانه کاشتند سنگ شد، پشت هر بهار صد کویر بود.

بعد مکّه و مدینه دام شد، کوفه صرف عیش و نوش شام شد
آفتاب سربلند سینه سوز، در حصار نیزه ها اسیر بود.

الأمان ز شام، الأمان ز شام، الامان ز درد و غربت امام
شام بی مروّت غریب کُش کاش کوفه ی بهانه گیر بود.

هان! هبا شدید، هان! هدر شدید، مردم مدینه بی پدر شدید
این صدای غربت مدینه بود، این صدای زخمی بشیر بود.

کربلا به اصل خود رسیدن است، هرچه می روم به خود نمی رسم
چشم تا به هم زدم چه دور شد، تا به خویش آمدم چه دیر بود

علی¬رضا قزوه

************

به نام خالق یکتایِ کربلا یِ حسین…

لباسی باید از جنس تجلّی بر تنت باشد
که عریانی گواه اشتیاق رفتنت باشد
نجیبی، مثل اسرار خدا جای شگفتی نیست
اگر جسمت فدای حُرمت پیراهنت باشد
اگر کوهی به این سرهای بی تن هم نظر داری
تو زانو می زنی تا کلّ صحرا دامنت باشد
از این آتش که در سر داری ای وارسته از هستی
سری باقی نمی ماند که محتاج تنت باشد
تو حق بر گردن توحید داری باز سر دادی
مبادا حقّی از حتّی سرت بر گردنت باشد
اگر چه وسعت داغ تو در عالم نمی گنجد
خدا می خواست قلب شیعیانت مدفنت باشد

هادی جان¬فدا

به نام خالق یکتایِ کربلا یِ حسین…

عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
اشک هر صح به دیدار تو بر می خیزد.

ای مسافر به گلاب نگَهَم خواهم شُست
گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد

مگر ای دشت عطش نوش! گناهی داری؟
کآسمان نیز به انکار تو بر می خیزد

تو به پا خیز و بخواه از دل من، برخیزد
حتم دارم که به اصرار تو بر می خیزد

شعر می خوانم و یک دشت غم و آهن و آه
از گلوی تَر نیزار تو بر می خیزد

مگر آن دست چه بخشید به آغوش فرات
که از آن بوی علمدار تو بر می خیزد

پاس می دارمت ای یاس که هر روز، بهار
به تماشای سپیدار تو بر می خیزد

ای که یک غافله خورشید به خون آغشته
با مداد از لب دیوار تو بر می خیزد

کیستم من که به تکرار غمت بنشینم؟
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد

سعید بیابانکی

به نام خالق یکتایِ کربلا یِ حسین…

از خدا آمده ام تا به خدا برگردم
پس چرا از سفر کرب و بلا برگردم؟
می روم پشت سرم آب مریز ای مادر
وطن مادری آنجاست، چرا برگردم؟
من به پابوسی آن سرور بی سر برسم
وای اگر از حرمش بی سر و پا برگردم
کفن و چادر و انگشتر ، سوغاتم نیست
بگذارید که با شرم و حیا برگردم
سر پرواز به سوی غم دیگر دارم
می روم شام مگر با اسرا برگردم
دل بیمار فقط از تو شفا می خواهد
شب جمعه است دلم کرب و بلا می خواهد

مجید تال

کربلا. مه تارا

به نام خالق یکتایِ کربلا یِ حسین…

ندیدم هر چه گشتم، کوچه کوچه، ردّ پایت را
چه می شد؟ کاش می شد! بشنوم من هم صدایت را

قتیل قبله! دردت را بلا گردان دیرینم
چه می شد؟ کاش می شد! تا سپر باشم بلایت را

ندیدم، با تمام چشم گشتم، چشم هایم کور
تمام عمر هم هرگز نخواهم دید، جایت را

تو را روشن نخواهم دید می دانم ولی یک شب
بیا در خواب من، شاید ببینم خیمه هایت را

دعا کن پرده ی گوشم بلرزد یک صدا ناگاه
خجالت می کشم، نشنیده ام بانگ رسایت را

دعا کن قسمتم باشد، تماشایت شبی در خواب
دعا تو، استجابت تو، اجابت کن دعایت را

رقیّه؟ خیمه ی آتش؟ سکینه؟ قاسم مجروح؟
بگریم – وارث عصمت! – کدامین ماجرایت را؟

خدا در سوگ تو خورشید را ناگاه پنهان کرد
کیَم من؟ تا بگیرم، ای خدا را خون! عزایت را

زبانم را به مدحت باز کردی، لطف کردی، آه
ندیدم، کاش می شد! تا ببینم کربلایت را

مرتضی امیری اسفندقه

به نام خالق یکتایِ کربلا یِ حسین…

شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود، هر صبح و شام
باده به دست تو کيست؟ طفل شهيد جنون
پير غلام تو کيست؟ عشق عليه السلام
در رگ عطشانتان، شهد شهادت به جوش
می شکند تيغ را، خنده ی خون در نيام
ساقی بی دست شد، خاک ز می مست شد
ميکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام
بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام!
از خود بيرون زدم در طلب خون تو
بنده ی حرّ توام، اذن بده يا امام!
عشق به پايان رسيد، خون تو پايان نداشت
آنَک پايان من، در غزلی ناتمام

علی¬رضا قزوه

به نام خالق یکتایِ کربلا یِ حسین…

من و جدا شدن ازکوی تو خدا نکند
خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند

‏صفای دل تویی و دل ز هر چه داشت صفا
صفا ندارد اگر با غمت صفا نکند

‏جواب ناله ی دل¬های خسته بر لب تو است
که را صدا کند آن کو تو را صدا نکند؟

هزار مرتبه حیف از نماز مرده بر او
که زنده مانَد و جان در رهت فدا نکند

‏رضا مباد خدا از کسی که در همه عمر
تو را به قطره ی اشکی ز خود رضا نکند

رهایی همه عالم بُوَد به دست کسی
که هر چه بر سرش آ ید تو را رها نکند

کشیدم از دو جهان آستین که دولت عشق
مرا به جز در این آستان، گدا نکند

‏کسی که خاتم خود را دهد به دشمن خود
چگونه از کرم خود نگه به ما نکند؟

گذشت عمر و اجل پر زند به دور سرم
بمیرم و نروم کربلا؟ خدا نکند

غلام¬رضا سازگار

به نام خالق یکتایِ کربلا یِ حسین…

کربلا به خون خود تپیدن است
جرعه جرعه مرگ را چشیدن است
کربلا صفا و مروه ای شگفت
پا به پای تشنگی دویدن است
روضه نیست کربلا که بشنوی
کربلا سر بریده دیدن است
خلقت دوباره، جلوه ی جدید
کربلا دوباره آفریدن است
کربلا مرور روشن معاد
از مغاک خاک بر دمیدن است
حرمت حماسه، غیرت غیور
قطره قطره خون شدن، چکیدن است
هر چه می روم به خود نمی رسم
«کربلا به اصل خود رسیدن است»

مرتضی امیری اسفندقه

برچسب ها
مشاهده بیشتر
بستن
بستن